گذری بر دنیای کودکانه امیر کیان...

برای تو مینویسم.

                                         

پسرم.تو هستی تمام جهان با من است

تو مهتابی و آسمان با من است

به عمق نگاهت که سر میزنم

فضایی بدون زمان با من است

هیچ تنها نخواهم گذاشت تو را

تا زمانی که جان با من است.......

تو مرا می فهمی

من تو را می خوانم و همین ساده ترین قصه ی یک انسان است.

تو مرا می خوانی من تو را ناب ترین شعر زمان میدانم.

وتو هم میدانی تا ابد در دل من می مانی.

 

 

 

 

 

 

[ چهارشنبه 16 مهر 1393 ] [ 23:56 ] [ مامان کیان ] [ ]


ماجراهای دستشویی من

بعد از مدتها حالا میخوام واست از کارهایی که حالا انجام میدی بگم .االبته خودمم نمیدونم از کجا برات بنویسم از کدوم حرفهای عجیب غربیت از کدوم دلبریهات .امروز دقیقا 21 بهمن ماه سال 1394 و شما هم دقیقا 2 سال و 6 ماه و 14 روز سن داری .از دو سالگی از پوشک گرفتمت ولی چه مکافاتی بود ....واقعا یک پروؤه عظیم و بسیار سنگین در طول عمرم بود .چون اصلا دستشویی رو دوست نداشتی از طرفی هم با پوشک مشکل داشتی ..حالا شما پات رد کرده بودی تو یه کفش که نه پوشک نه دستشویی ....دور خونه میپیچیدی ولی حاضر به هیچ راهی نبودی .خودت فکر کن چه به سرم اومد که بالاخره یاد گرفتی دستشویی همچین بدم نیست .خندونکحالا با هزار ترفند که اونم مکافات خودش رو داشت .قانون دستشویی :چراغ توسط کیان خان روشن و توسط شخص خود خاموش خواهد شد .بعد از دستشویی با ببخشید پی پی بای بای خواهیم نمود .دستها رو با کف صابون به دفعات بدون دخالت مامان خواهیم شست .مامان بیچاره با قیافه ناگزیرانه ما را نگاه خواهند کرد .(بیچاره من).اینجانب (کیان خان)بسیار مسرور از اینکه چه کار بزرگی کردیم بعد از شستن دستها با قهقه بلند برای خودمان کف خواهیم زد.و این ماجرایی کوتاه از کاری بود که روزانه چندین بار تکرار و تشویق من بالاخره تونستی به خوبی یاد بگیری ....این عادت دست رو صابون کردن انقدر برات شیرین و دلپذیر که چنذ روز پیش خونه آنه بودیم که شما صندلی رو کشون کشون بردی به سمت سینک ظرفشویی و با مایع ظرفشویی شرئع کردی به شستن دستها ....حالا نشور کی بشور ...آستینها تا کجا خیس آب همه جا رو آب گرفته که شنیدم صدای بابام (رسول بابا)اومد که داره دعوات میکنه اومدم به سمت آشپزخونه دیدم صندلی زیر پا مشغول کار شست و شو ..به روی خودتم نمیاری که رسول بابا دعوات کرده .یه دفعه با نگاه خونسرد برگشتی و به رسول بابا گفتی .......رسول بابا شیطون شدی هاااااااا.همه خوردیم به هم بخند تا بخندیم .....هر روز بابا از سر کار که میاد شما در رو واسش باز میکنی و منتظر میشی بابا بیاد بالا تا میاد میگی سلام بابایی خسته نباشی خوش اومدی .چی خریدی .گا گا نخریدی .بابا رو هم که نگو عاشق اون زبون شیرینته حتی همسایها که صدای شیرین زبونی واسه بابات رو میشنون حسابی خوششون میاد و میگن چه پسر بلایی پچه زبونی داره .بغل.برا امشب کافیه مامان.الان که شما تو خواب شیرینی .....منم بیام که با هم بخوابیم.بوسشب زمستونیت پر از ستاره.

 

[ چهارشنبه 21 بهمن 1394 ] [ 1:53 ] [ مامان کیان ] [ ]


چقدر دلم تنگ شده بود

زمان.....چه زود میگذری .ما را به کجا میبری.بگذار در همین روزها بمانم در میان همهمه ها و صداهای کودکانه پسرم .بگذار میان خنده های بلند و شیطنتهای کودکیش بمانم .به کجا میبری ....چرا میگذری .بگذار دستان کوچکش تا ابد دور گردنم بماند و زمان بایستد و من بمانم و عشقی پر از حس زیبای مادری.امشب چقدر دلم تنگه....چقدر از خودم دلگیرم .بین خاطرات رسیدم به اولین کلمه ای که گفتی ...ماما....کاش میشد زمان می ایستاد و دوباره حس اون روز رو تجربه میکردم .زمان بایست میخواهم با شور مادرانه و چشمان پر از برق به سراغ دفتر خاطرات بیا یم وحس وصف نشدنی ماما گفتن بنویسم .....زمان نرو بایست میخواهم در آن روز دوباره کیان رو به آغوش بگیرم و در چشمانش که یقین دارم زیباترین چشمان دنیاست غرق شوم.عقب برگرد زمان ...میخواهم از دستان کوچکش بگیرم و چند قدم بردارد و از ذوق به من زل بزند ....هر روز که میگذرد با همه لذتی که از وجودت میبرم ...میترسم .از بزرگ شدنت میترسم ....میترسم مثل امروز دلتنگ اون روزها بشم و میدانم که زمان نه مایستد و نه برمیگردد.از خودم دلگیرم چطور یک سال گذشت و من وقفه ای در نوشتن خاطرات دادم ....و زمان باز هم گذشت و منتظر نماند تا من بنویسم .حالا که خاطرات رو میخونم به این نتیجه میرسم در واقع میشه زمان رو نگه داشت .....من همین جا تو همین صفحات زمان رو برات نگه داشتم با خوندن تک تک خاطرات اشک تو چشمام حلقه میزنه ...با خودم میگم چقدر خوب که نوشتم و چقدر خوب که میشه با ثبت خاطره اون لحظه رو دوباره لمس کرد .و چه بد که این یکسال نتونستم از کارها و لحظات زیبا بنویسم .به قول خودم که تو این متن مرتب هم نوشتم زمان که گذشت از این به بعد سعی میکنم برات بیشتر بنویسم .نه فقظ به خاظر تو که تنها عشق منی به خاطر خودم که یه روز دوباره دلم تنگ کودکی شیرینت میشه .

[ چهارشنبه 21 بهمن 1394 ] [ 0:19 ] [ مامان کیان ] [ ]


عکسهای 18 ماهگی

بوسداری به مامان بوس میفرستی

جایزه نی نی وبلاگ

اینم یه مدل تماشای tv

اولین آدم برفی ...made by mam

جوجه طلایی من تو دهکده بازی

تو همه دنیای منی.....با تو پر از عشقم ...عاشقتم پسرممحبت

[ چهارشنبه 13 اسفند 1393 ] [ 1:49 ] [ مامان کیان ] [ ]


غیبت طولانی مدت

سلام به ماه آسمون من به پسر شیطون و نازم .بعد یه غیبت طولانی مامانی بالاخره اومدم که واست از اتفاقای اخیر بنویسم.اول از همه یه تبریک به خاطر برنده شدنت تو مسابقه نی نی عکس ....جشنو دوم تبریک به خاطر یک و نیم سالگیت.

خیلی خوشحالم به خاطر ورودت به نیمه دوم از دومین سال زندگیت.این روزها خونمون حال و هواش خاصتره قشنگتره و پر از انرژی کودکانه های شما پسر نازنینمه.پر از صدای بلند و قه قهه پر از تکرار کلمات ...چقدر زیباست وقتی هر چیزی که میگم تکرار میکنی دنبالم بدو بدو میکنی و صدام میکنی ...چقدر قشنگه وقتی پیدام نمیکنی صدا میزنی مانی کجایی؟چقدر قشنگه که سوار پشتم میشی و دستای کوچولوتو دور گردنم حلقه میکنی و با نگاه پر از برقت بهم میخندی .چقدر زیباست لحظه ای که از خواب بیدار میشی و لبای کوچولوتو میچسبونی به لپم و بیدارم میکنی .چقدر وصف نشدنیه همه لحظات با تو بودن و چه حس قشنگیه که یه مادرم و به تو مدیونم به خاطر اینکه من با وجود تو مادر شدم.

ولی یکی از معایب مادر بودن اینه که یه مادر تحمل درد پسرشو نداره ..بعد یه بیماری ظولانی مدت بالاخره روز واکسن 18 ماهگی رسید ...میدونم که به خاطر سلامتی شماست ولی اصلا تحمل دیدن دردکشیدنتو نداشتم و بابا شما رو به اتاق واکسن برد و با کمال تعجب گریه نکردی ...راستش خوشحال شدم چون احساس میکنم خیلی مرد محکمی خواهی شد ودر برابر همه مشکلات و پستی بلندیهات انقدر مثل کوه میشی.خلاصه واکسن 18 ماهگی گذشت هر چند با درد پا همچنان دوست داشتی راه بری و به روت نمیاوردی ولی خب گرفتگی پات اذیتت میکرد.چند روز بعد احساس کردم خیلی بی حوصله شدی ..هر چی باهات حرف میزدم مثل همیشه نبودی فکر کردم شاید حوصلت سر رفته و عصرش رفتیم دهکده بازی خیلی بهت خوش گذشت و دوباره انرژی شیطونی ذخیره کردی ...این شد که تصمیم گرفتم زود به زود ببرمت دهکده بازی.

از کارایی که این روزا انجام میدی......بگم.......به کتاب و دفتر علاقه شدیدی داری و با خاله بنویس بازی میکنی و خودکار میاری و میگی بنویس .هر چی خاله یا من میکشم سریع اسمشو میگی و فوق العاده استعداد بالایی در یادگیری داری .

وقتی میپرسم مامان اسمت چیه میگی کیانه....

به رنگها و اسامی حیوانات علاقه نشون میدی .آب بازی رو خیلی دوست داری بعضی روزا میبرمت حموم و چند تا ظرف پلاستیکی بزرگ و کوچیک میدم بهت و چند ساعت آب بازی میکنی و ظرفها رو از آب پر و خالی میکنی و با آب شالاپ و شولوپ میکنی .

جاروبرقی رو خیلی ماهرانه استفاده میکنی .با همه وسایل آشپزخونه برج میسازی  /برجهای قابلمه ای با ورودی تابه و نمای قاشقیخندونک

تلویزیونو از نزدیک تماشا میکنی متاسفانه و من و بابا با شما هر روز سراین موضوع بحث میکنیم و نهایتا تلویزیون تعطیل میشه.

خودت به تلفنا جواب میدی اونم چه جورررررررررررررر...مودبانه میگی الو سلام خوبین و اگه کسی پرسید کیان خوبی میگی خوبم ممنونبوس

اسم بابا بزرگ رو صدا میکنی و تلاش من برای گفتن کلمه بابابزرگ کاملا بی نتیجس وقتی میگم کیان بگو بابا بزرگ میگی رسولغمگین...به عمو سعید میگی سعید حالا هی من میگم عمو شما انگار نه انگار ....امیدوارم نهایتا یاد بگیریغمگینالبته به بابای خودتم میگی مهدی حالا خیلی کارت گیر داشته باشه میگی باباییخندونک

من عاشق بیه گفتنتم وقتی میگم کیان جون میگی بیه(بله)خنده

وای که چقدر بگم و بنویسم کم کمه....ولی فعلا همینا یادمه در اولین فرصت با عکسا میام.

تو قلب مامانی که بیرون میتپهبوس

 

[ دوشنبه 27 بهمن 1393 ] [ 2:03 ] [ مامان کیان ] [ ]


عکس

سلام به پسر ماهم که این روزا خیلی بلا شده.....این روزا گرفتن عکس کلا غیر ممکنه مگر شکار لحظه ها و یا مشغول کاری باشی ..لغت نامت دیگه 1000 صفحه رو هم گذشته .تمام وقت و بدون وقفه با هم حرف میزنیم و بازی میکنیم .

دست همو میگیریم و دور اتاق میچرخیم و میخونیم 

حمومک مورچه داره

بشین و پاشو خنده داره

حالا با هم چیکار کنیم

بشینیم

این یکی از بازیهامونه که دوست داری.

بازی دوم بازی با کتاب حیوانات که من میشینم و شما ورق میزنی و تک تک حیوانات رو با اسمشون میگی و بعد دوتایی واسه شما دست میزنیم...

بازی سوم که وقتی تو اشپزخونه هستیم و من کلی واست حیوانات گرفتم که میچسبونی به یخچال و بلند میگی مانی(مامانی)ببر ...منم میگم آفرین همشو بچسبون و مرتب با صدا زدن اسمشون میچسبونی به یخچال

بازی بعدی جمع کنه ....که خونه رو با هم جمع میکنیم و من اسم اسباب بازی ها رو میگم و شما میاری و میندازی تو سبد اسباب بازیها

انگلیسی رو خوب یاد گرفتی تقریبا همه اعضا صورت و چند تا حرف دیگه ..هر

 

فعلا همینا یادمه راستی باید اسممو عوض کنم چون بهم میگی مانی بوس.

 

وقتی در حین خوندن کتاب همه حواست به تلویزیونهسکوت

کیان با حدیث جون شب یلدا

کیان من با کتی که پارسال وقتی گوچولو بودی مامان بزرگم برات بافته بود روحش شاد.گریه

انقدر قشنگ خوابیده بودی که از نگا کردنت سیر نمیشدممحبت

وقتی با ژست نشستی

اربعین حسینی بود حلوای نذری آورده بودن تا اومدم دیدم ............تعجب...شکمو

عینک بازی با عینک ماماننه

انقدر سایتو دوست داشتی که همش بوسش میکردی...من چطوری تو رو نخورم آخه خودت بگوبوسبغل

عکسایی که با هزار مکافات گرفتم و کیفیتشون پایین شد ولی با این حال گذاشتمشون دلخور

 

[ دوشنبه 8 دی 1393 ] [ 19:09 ] [ مامان کیان ] [ ]


وقتی قهر میکنی

این عکس مال وقتیکه قهر میکنی و غر میزنیعصبانی

که اصلا اصلانم به دوربین نگا نمیکنی غمناک
 

[ چهارشنبه 12 آذر 1393 ] [ 13:23 ] [ مامان کیان ] [ ]


بهت افتخار میکنم

پسر مودب و نازنینم سلام امروز اومدم برات از مهمونی که عصر رفتیم بنویسم از اینکه شما خیلی خاصتر از بقیه ای و باهوشتر ...از اینکه امروز پیش همه سینه ام رو با افتخار جلو داده بودم و به وجودت افتخار میکردم وپر از غرور بودم....امروز یه مهمونی رفتیم پر از آقا پسر دو سه نفری همسن شما و یه چند نفر هم کوچیکتر و بزرگتر از شما  تو اون جمع بود که فهمیدم که شما پسر ناز من با بقیه خیلی فرق داری...قضیه از اینجا شروع شد که همه بچه ها تو خونه میزبان بیچاره بدو بدو میکردن و چه دادی میزدن .....نگووووووو.من همیشه تو خونه به شما میگم که بدو بدو مال پارک  و روی مبل میشینن و نمیپرن و داد  زدن کار خوبی نیست و خلاصه هزار و یک تا اصول اخلاقی که شما همشو گوش میدی فدات شم ماه من...امروز انقدر مودب بودی که جا خوردم چون فکر میکردم حتما بچه ها وسوست میکنن و تو هم بچپه ها رو همراهی میکنی و شلوغی میکنی ولی نه اینطور نبود.راستش دنبالشون میرفتی و براشون لبخند میزدی و دستشون رو میگرفتی ولی اصلا روی مبلا نرفتی آفرین ..از مامان قبل از برداشتن وسیله یا شکلات اجازه گرفتی آفرین میوتو توی ظرف گذاشتی و پوست گرفتی  آفرین به همه با بله جواب دادی آفرین .آروم نشستی و کارتون تماشا کردی آفرین...در حالیکه همسن و سالای شما هیچکدوم اینطوری نبودن و حتی به حرف ماماناشون گوش نمیکردن .علاوه براین خیلی چیزا بلد بودی که حتی بزرگتر از شماها بلد نبودن مثل تمام اعضای صورت و بدن به فارسی و بعضی ها رو انگلیسی و تمام وسایلی که در اطرافت بود رو کامل و واضح ادا میکردی ..رنگهاو اعداد و سئوالاتی که تو خونه ازت میپرسیدم و شما عالی بودی ..راستی چون تقریبا همه چیز اطرافت رو خوب میشناسی و حتی جمله بندی رو هم شروع کردی احساس کردم توانایی داری تا زبان انگلیسی یادت بدم و چند وقتیه انگلیسی هم وارد برنامه کارمون کردیم...امروز یه نفر تو جمع بهم گفت آفرین چه پسر باهوشی داری از اینکه جمله بندی میکنه و در این سن انقدر مودبه تعجب میکنم .اونجا بود که شدم پر از غرور ....پر از خوشحالی .دلم میخواست بغلت کنم و با همه وجودم تو بغلم فشارت بدم .دوستت دارم پسرم ممنون که مال منی و به وجودت افتخار میکنم ...

[ دوشنبه 10 آذر 1393 ] [ 21:54 ] [ مامان کیان ] [ ]


ماجراهای تماشای TV

سلام سلام من اومدم ...با ماجراهای تماشای کارتون ...همه عکسای بالا مربوط به زمانیه که من در طی روز کارتون تماشا میکردم و مامانم عکس میگرفت...حتی بغل بابا هم که بودم و به خیال خودم در امنیت کامل تلویزیون تماشا میکردم از دست هنر عکاسی مامان در امان نبودم ...در ضمن همه کانالا رو هم خودم عوض میکنم خندونک...

به کنترل میگم کنکولول و به تلویزیون میگم کارتون.در ضمن باتری کنکولول دوس ندارمو معمولا بعد از اینکه کنکولولو گیر انداختم اولین کار ضربه حسابی تو سر کنترل بیچاره و خارج کردن دل و رودش که همون باترییهاست و بعد هم پنهان کردن آن تو یه مخفیگاه درست و حسابی که دست مامانم بهشون نرسهو اونم جایی نیست به جز پشت تلویزیون و یا اخچال ....همون یخچالخندونک..

اصلا سرتون رو تکون ندید من شیطون نیستم تعجباین کارو به این دلیل انجام میدم که مامانم کانال عوض نکنه در ضمن همش همش تا به امروز فقظ 3 تا کنترل خراب کردم که سومی هم وضعیتش اورژانسیه

این بود انشای من

 

[ جمعه 7 آذر 1393 ] [ 0:40 ] [ مامان کیان ] [ ]


ما دو نفر

کیان:مامانی

من:بله مامان

کیان:مامانیییییییی..

من:بله مامانم

کیان:جان

وبعد صورتتو میچسبونی به صورتم و یک دلبری میکنی که نگوووو

من:بوسبوسو یک عدد مامان که میخواد درسته قورتت بده.این حرفای دلبرانه رو از کجا میاری شیطون
 

 

من:من بزی دارم خیلی قشنگه این بز شیطون زبر و زرنگه میره صحرا چی میگه؟؟؟/

کیان:بع بع

من:تو ی جنگل داد میزنه؟؟؟

کیان :بع بع بع

این شعر و به همراه چند تا صدای حیوون دیگه روزی هزار بارم واست بخونم بازم دوست داری...

وقتی شعر میخوندیم از ته دل میخندی و سرتو تکون میدی و دست میزنی و هی میگی مامان بخون..

 

من:کیان بابایی کووووو

کیان:کاعع(سر کاره)

 

من:دارم با تلفن حرف میزنم گوشیم زنگ میخوره

کیان:مامان گوشیییییی(یعنی گوشیت زنگ میخوره)

ومن این شکلیم:تعجب

 

 

و اما ماجرای مسواک زدن ما که فیلمی واسه خودش

من:کیان بیا دندونامونو مسواک بزنیم باشه

کیان:..چشم(چنان ذوقی میکنی که نگو حالا بگو چرا ؟ادامشو بخون)

من:مسواک به دست آماده مسواک کردن دندون

کیان:در حال گرفتن مسواک من

من:سکوت

بلههههههههه قضیه از این قراره که کیان به شرظی حاضره دندوناشو مسواک بزنم که کیانم دندونای منو مسواک بزنه حالا قیافه ما دیدنیه

من مسواک به دست دندونای آقا رو مسواک میزنم و آقای محترم با شوق فراوان دنونای مامانو

گریه

و در پایان کیان بسیار خرسند

 

 

 

 

 

[ دوشنبه 3 آذر 1393 ] [ 13:20 ] [ مامان کیان ] [ ]


یه درد دل کوچولو

سلام نازنینم ...روزها میگذره یکی پس از دیگری و من شاهد قد کشیدنتم و واقعا هیچ چیز در این دنیا شیرینتر از لحظات با تو بودن و قد کشیدنهات نیست ....ولی هر روز که بزرگتر میشی دل نگرانی های منم بیشتر میشه ...هزار تا اما و اگر و سئوال تو ذهنم شکل میگیره ....بعضی کارا انجام میدی که مجبور میشم دعوات کنم ..و بعدش دلم از درون میسوزه که چرا من با کیان بلند حرف زدم و دعواش کردم و آیا اصلا کار درستی انجام دادم یا نه .....راستش تربیت بچه ها کار خیلی سختیه سختر از اون چیزی که فکر میکردم همش با خودم میگم کارم درسته یا نه یا اصلا بعضی وقتا کارایی میکنی که نمیدونم برای اینکه بهت یاد بدم اشتباهه چی کار باید بکنم .و تازه هر کاری میکنم کلی عذاب وجدان دارم که چرا اینو گفتم و چرا اونو نگفتم و چرا این کار رو کردم یا نکردم ....وقتی میخوابی و صورت معصوم و نازتو نگا میکنم و موهاتو نوازش میکنم یه حس عجیبی دارم یه صدایی تو وجودم میگه که من دارم شخصیتت رو شکل میدم و نباید اشتباه کنم ولی خیلی روزا هم برای کارای خودم ایراد میگیرم.....کلا بگم...دلم میخواد وقتی بزرگ میشی بهترین باشی و سعیمو میکنم .امیدوارم واست کم نذارم ..امروز دعوات کردم و دلم گرفت به همین دلیل این متنو برات نوشتم ....منو ببخش که مجبورم واسه تربیتت بعضی روزا یه خورده محکم باشم و دعوات کنم .
 

[ شنبه 24 آبان 1393 ] [ 16:37 ] [ مامان کیان ] [ ]


شیرین زبون من

سلام به پسر شیرین زبون مامان ..اگه بدونی چه دلبری شدی ...چه زبونی داری ....روزی هزار بار بوست میکنم لپ تپلم ....از دیروز همش اسمت رو صدا میکنی و میگی ......اییان خندهیعنی همون کیان وقتی حرف میزنی میخوام بخورمت ....تقریبا همه چیزا رو که میگم تکرار میکنی و خیلی عالی متوجه حرفام هستی و هر کاری میگم سرتو تکون میدی و میگی اشم یعنی چشم .تو جمع کردن خونه به مامان کمک میکنی و وقتی میگم کیان جون ماشینتو ببر بزار تو اتاقت سریع میبری میزاری ...یا وقتی چیزی رو میریزی و میگم جمع کن فوری جمع میکنی و حین جمع کردن میگی جم....جم...جم یعنی دارم جمع میکنم ....به من میگی مامانی و به بابا هم بابایی جالب اینکه من یادت ندادم و خودت یاد گرفتی .وقتی میگی مامانی و خودتو لوس میکنی اصلا نمیتونم جلوی خودمو بگیرم و میخوام درسته بخورمت ...وقتی بای بای میکنی به همه بوس میفرستی ....اینم خودت یاد گرفتی .کلا بلدی چه جوری دل همه رو تسخیر کنی ...وقتی در یخچال رو باز میکنی میگم کیان در رو میبندی شما هم در و میبندی و بعدشم میگی آهانه....اون روز بابا بهت گفت کیان برو یه دستمال کاغذی واسه بابا بیار و شما رفتی و دقیقا یه برگ از دستمال کاغذی رو آوردی و من در کمال تعجب بودم که چطور متوجه شدی تعجب.کلا از خیلی کارات تعجب میکنم خیلی خوب همه چیزو متوجه میشی و واضح و شیرین حرف میزنی آفرین به پسر باهوش مامان....کیان جونم چند روز پیش واست یه کت گرفتم که انقدر دوستش داری وقتی میپوشی کلی کیف میکنی منم دیدم خیلی خوشت میاد بردمت پیاده روی نمیدونی چقدر بهت خوش گذشت عشقم اینم عکس کتت وقتی میریم پیاده روی

[ شنبه 10 آبان 1393 ] [ 21:13 ] [ مامان کیان ] [ ]


برف پاییزی !!!!

سلام به یدونه عشق مامان به پسر خوشگل و نازم.بوس.روز پاییزی برفیت بخیر..امروز 28 مهر ماه 1393 اولین روز برفی و پاییزی بود که هم شما برای اولین بار تجربه کردی هم من ....این اولین بار که تو مهر ماه برف میشینه روی زمین ....از دیروز بارون حسابی میبارید ولی از نیمه های شب تبدیل به برف شد .راستش جا خوردم ....!!!صبح که از خواب بیدار شدم و از پنچره بیرون رو نگاه کردم دیدم همه جا سفید.............از تعجب کلی جلو پنجره میخکوب شدم و بیرون رو تماشا کردم ...آخه قبل از اینکه همه جا برگ زرد و نارنجی بشه همه جا سفید شده بود .....من عاشق پاییزم عاشق خوردن بارون به برگهای خشک و طلایش و کلی برنامه ریزی کرده بودم که زیر بارون بریم و از پاییز لذت ببریم که زمستون مهمون پاییز شد.تعجباینم یه تجربه قشنگ پاییزی شد شاید زمستون دلش خیلی واسه پاییز تنگ شده بود و زودتر اومده بهش سر بزنه محبت .....فعلا تا اطلاع ثانوی شعر پاییزی ویرایش گشته خندونک

پاییز پاییز پاییزه                از آسمون برف میریزه

هوا شده خیلی سرد    بجای برگ زمین پر از برف

این عکسو ساعت 8.5 صبح امروز از پنجره خونمون گرفتم .....

 

[ دوشنبه 28 مهر 1393 ] [ 9:49 ] [ مامان کیان ] [ ]


روزت مبارک

اگر تو نبودی

جهان، بی خنده های تو معنا نخواهد داشت. اگر تو نباشی، هیچ بهاری ـ حتی اگر لبریز شکوفه باشد ـ دیدن ندارد. 

اگر تو نبودی، باران ها همه دلگیر می شدند و هیچ مادری عاشقانه زیر باران ها، بی چتر لبخند نمی زد. اگر تو نبودی، آسمان با همه حجم آبی اش، در چشم های همیشه خیس هر پدری، دلگیرتر از چهار دیواری کوچکی می شد که به زندانی کوچک بیش نمی ماند. 

اگر تو نبودی، شمعدانی های لب پنجره، این گونه زیبا گل نمی کردند و عطر سیب، دیگر معنایی نداشت. 

اگر کودک نبود، نه پدر معنا داشت، نه هیچ مادری بهشتی می شد. 

اگر کودکان نبودند، شکوفه های زندگی به بهار نمی رسیدند و خانواده، بی مفهوم ترین واژه ای می شد که در لغت نامه ها می شد پیدا کنی. 

کودکان، باغچه هایی از امیدند که از شکوفه های انار لبریز است. 

هر کودک، گلدانی ست که از زیباترین گل های معطر، خانه ها را به نزدیکت ترین بهارها گره زده است. 

کودکان، نزدیک ترین راه های رسیدن به عشق را از پرنده ها بهتر بلدند. 

کودکان، از تمام ستاره ها و پرنده ها به آسمان نزدیک ترند. 

اگر روزی می آمد که جهان خواب هیچ کودکی را نمی دید، بی شک صداقت به آخر می رسید و دوستی و مهربانی، پشت اندوه های بزرگ بزرگ سالی هامان گم می شد. 

این روزها اگر عاشقانه سپری می شوند، به عشق بودن شماست. دنیا با کودکان همیشه زیباست؛ زیباتر از همه روزهایی که سراغ داریم. 

دنیای کودکانه، صمیمی ترین دنیایی است که هر لحظه بارها آرزو می کنیم تا کاش می شد یک بار دیگر به این دنیای کودکانه قدم بگذاریم! 

کاش دنیا همیشه کودک بماند و کودکانه ترانه های عاشقانه اش را لالایی شب های بی خوابی مان کند! 

کاش دنیا به زیبایی روزهای کودکی می شد! 

کاش کودکان، صمیمیتشان را همچون دوستی های بی ریایشان فراگیر می کردند. 

کاش دنیا سراسر کودکانه می شد و ما کودک

روز کودک بر تمامی کودکان جهان مبارک .

کاش روزی میرسید که همه کودکان روی این کره خاکی میخندیدند .

روزت مبارک پسرک نازم .همیشه بخند و از کودکیت لذت ببر ...

دوستت داریم

بابا و مامان

 

 

 

 

[ پنجشنبه 17 مهر 1393 ] [ 16:20 ] [ مامان کیان ] [ ]


بالاخره ما دفاع کردیم

بعد از یه وقفه طولانی ما اومدیم .سلام و صد سلام به همه دوستای خوبم به عزیزانی که در نبود ما کلی پیام واسمون گذاشته بودن که از همگی تشکر میکنم به خاطر این همه لطف و توجهی که داشتن .امیدوارم از این روزهای زیبای پاییزی نهایت لذت رو ببرید.راستش تو این مدت که نبودیم دلمون واسه وبلاگ و دوستان و نوشتن روزمرگی ها و سر زدن به کوچولو های خوشگلم تنگ شده بود ولی چه کنم که خیلی درگیر بودم و بالاخره تموم شدم و من و کیان دفاع کردیم.درسته من و کیان دوتایی از پایان نامه ارشد مامانی دفاع کردیم .امروز دقیقا 12 ساعت پیش یعنی ساعت 11 صبح 16 مهر ماه از پایان نامه ای که با آقا کیان و البته با کمک کیان نوشته بودم به خوبی و با نمره کامل دفاع کردم و قشنگترین خبر اینکه قراره تو یه ژورنال خارجی خیلی معتبر چاپ بشه و خیلی خوشحالم از اینکه این کار رو با کیانم انجام دادم و این مقاله رو با همه وجودم به پدر و مادر و همسر مهربان و پسر گلم تقدیم میکنم مخصوصا به کیان که در دقیقه دقیقه این کار همراهم بود.و از اینکه کیان تو جلسه دفاع پیشم بود خیلی خیلی خوشحال بودم و احساس خوبی داشتم .ما کارشناسی ارشد رو با هم خوندیم یعنی درست از وقتی که من وارد دانشگاه شدم متوجه شدم که یه فرشته تو راه دارم اولش فکر کردم نمیتونم از پسش بر بیام ولی یه چیزی ته ته دلم میگفت میتونم تا اینکه نهایتا تصمیم گرفتم با همه سختیهای دوران بارداری ادامه تحصیل بدم و اینطور شد که کیان از وقتی که خیلی خیلی کوچولو بود دانشجو شد.امتحانات ترم اول و ترم دوم رو با هم دادیم و با هم پای کتابها و تحقیقات نشستیم .با هم سر کلاسها رفتیم به حرفای استادها گوش کردیم و با هم کنفراس دادیم .و یه خاطره خوب اینکه تو درس کوانتوم بالاترین نمره رو منو کیان گرفتیم که چیزی هم به دنیا اومدنش نمونده بود .یه سر به دانشگاه زدم که استادم خانوم کنگرلو منو تو سالن دانشگاه دید و گفت آفرین به شما مامان زرنگ .آخرین امتحان ترم دومم با هم دادیم و چند روز بعد کیان من به دنیا اومد .کارای پایان نامه رو هم با هم انجام دادیم مثل پسرای خوب همیشه و همیشه پیشم بود با وجود همه شیطنت ها و سختی ها ش بهترین خاطره دوران کارشناسی ارشد رو برام رقم زد .پسر عزیزم وجود تو بزرکترین پشتوانه و زیباترین امید در همه مراحل زندگیم بوده و هست .با وجود تو همه دنیا مال منه .....خدایا شکرت به خاطر فرشته ای که بهم دادی.

تقدیم به پسر عزیزتر از جانم

کیان و مامان سر جلسه دفاع

فدات بشم که انقدر آقا بودی .با ادب بودی و قشنگ به حرفای مامان گوش میکردی .


راستی موهای کیان رو چند وقتیه کوتاه کردم اینم چند تا عکس از جناب مهندس

با همه دنیا عوض نمیکنم اون چشمان سیاهت رو.....دوستت دارم پسرم.

 

[ پنجشنبه 17 مهر 1393 ] [ 0:30 ] [ مامان کیان ] [ ]


عکس های یک سالگی (آتلیه)

[ چهارشنبه 16 مهر 1393 ] [ 23:37 ] [ مامان کیان ] [ ]